تبليغاتX
رادین کوچولو

رادین کوچولو

تمام هستی ما

رادین ما دو ساله شد

سلام به همه دوستای خوبمون

رادین امروز دو سال و سه ماه و13 روز سن داره ما متاسفانه خیلی وقته به وبلاگش سر نزدیم

خلاصه بهتون بگم پسرمون کلی بزرگ شده برای دستشویی خبر میکنه کلی کلمه یاد گرفته و از شیرین زبونیهاش هم که نگو خلاصه مرد کوچولوی ما خوردنی شده خیلی خوب مهد میره و کلی دوست پیدا کرده 

ماامسال تولد بزرگی واسش نگرفتیم به زودی عکساشو براتون میگذارم

راستی سال نوتون هم مبارک


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:18  توسط بابا و مامان  | 

رادین و مهدکودک

متاسفانه مادربزرگ رادین کوچولو مریضه و پسر ما هم شیطون بلاست به خاطر همین با کلی کلنجار رفتن با خودمون بالاخره تصمیم گرفتیم رادین جون را بگذاریم مهد کودک اولش خیلی برام سخت بود نگران خیلی چیزها بودم بر خلاف باباش که خوشبینانه تر از من بود اما دیگه هیچ چاره ای نداشتیم روز اول که رادین تازه وارد مهد شد از بغل مامانش پایین نیومد در کل پسرم خیلی از بچه های هم سن خودش خوشش نمیاد بچه های بزرگتر را دوست داره بالاخره روز دوم که شد بد نبود اسباب بازیهای مهد تاثیر مثبت زیادی داشتند ولی در صورتیکه مامانش هم کنارش باشه و اما روز سوم که دیروز بود تقریبا بیست دقیقه ای تنها دوام آورد و بعدش سر به گریه گذاشت وقتی من رفتن توی کلاسشون کلی گریه کرده بود و گرفتمش بغل تا آروم شد یکی دوساعت بازی کرد منم پیشش بودم ولی هر پنج دقیقه میومد و خودش را  می انداخت توی بغلم

خلاصه اینکه ما خیلی نگرانیم نمیدونم چقدر طول میکشه تا عادت کنه ولی امیدوارم پسر کوچولومون دچار هیچ مشکلی نشه

بابایی  واسه مهدکودک آقا رادین کلی وسیله نو خریده اسم خاله هاش هم خاله اسما و خاله مرجانه

دوست دارم پسر گلم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 14:15  توسط بابا و مامان  | 

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net                  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 23:16  توسط بابا و مامان 

چهارمین سالگرد ازداجمون

سلام پسر گلم

امروز ۲۲ مرداد مصادف است با چهارمین سالگرد پیوند عشق و زندگی

چهار سال پیش اگه میدونستم که اینقدر خوشحال و خوشبخت میشم زودتر با بابایی عروسی می کردم خوشبختی ما رو هم تو با وجودت بیشتر و پر رنگ تر کردی گلکم من همیشه بابت زندگی قشنگی که خدا بهم عطا کرده شاکرم و ارزو می کنم تمام زوجهای دنیا این احساس خوب رو داشته باشن خداوند نگهدار و همیشه یار تو و بابایی باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 23:13  توسط بابا و مامان  | 

هجده ماهگی

پاره تنم امروز تو هجده ماهه شدی یعنی یکسال و نیم که تو رو خدا به ما هدیه داد الان هم خیلی بی تابی چون واکسن زدی و خیلی درد داری اصلا راه نمیری چون نمیتونی پایت را تکان بدی ما هم در کنار بی تابی تو بی تابیم و از درد تو رنج می بریم ولی خب چاره ای نبود و تو به خاطر سلامتیت باید واکسن بزنی یکی دو روز دیگه خوب میشی گلم

خیلی خیلی دوست داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 23:38  توسط بابا و مامان 

عشق زندگی

گلکم خودمم فکر نمی کردم که اینقدر عاشقت باشم

تموم زندگیم تویی همیشه و همه جا دلواپستم چون عاشقتم و این عشق ابدی ست

حالا دیگه خیلی بزرگ شدی خیلی چیزها رو می فهمی حدود ۳۰ -۴۰ تا کلمه بیان می کنی کلی شیرینکاری از خودت در میاری خلاصه اینکه خیلی خوردنی شدی شیرینم

فیلمایی که دوست داری:نانا عروسک پارچه ای- توی استوری- بارنی دایناسور- شان د شیپ

و آهنگای مایکل جکسون ساسی مانکن و سوسن خانم برو باکس را دوست داری من هم باسرگرم کردنت با این فیلم و آهنگها بهت غذا می دم یادت بمونه چطوری غذا می خوری تا بزرگ بشی

حالا دیگه کفشهایت را می پوشی می گی دد وقتی هم پیاده می ریم جیغ می زنی که ولم کنین خودم برم دستمم نگیرین آخه شیطون کوچولوی مامان خیابون خطرناکه گلم

عاشق علی هستی واسه دویدنش حرف زدنش بازی کردنش کلی ذوق می کنی قربونت برم که اینقده ماهی

هیچ می دونی چقدر دوست دارن اقا جون و مامانی که نفسشون به تو بنده تا خدای نکرده مریض میشی اشکشون در میاد و کلی دعا و نذر برات میکنن خاله مهری جونم خیلی دوست داره می دونم که تو هم دوسشون داری چون هروقت گریه می کنی اسمشونو میارم آروم می شی

همیشه واست دعا می کنم سلامت باشی و هر چی خوبی تو دنیا هست نسیبت بشه و خدا همیشه پشتیبانت باشه تو هم یاد خدا باشی

همیشه دوستت داریم و تا آخرین نفس حمایتت می کنیم

مامان و بابا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 0:40  توسط بابا و مامان 

تولد یک سالگی

سلام به همه عزیزانی که به یاد ما بودن

مرسی از این همه لطف

ببخشید که ما یه کم بی معرفتیم و وقت نمی کنیم بهتون سر بزنیم ولی دوستون داریم

خیلی حرفای نگفته داریم رادین کوچولوی ما الان یک سال و شش ماه داره ما بالاخره تونستیم تولد یک سالگی گل پسرمون را هجده فروردین ماه بگیریم (اون هم با کلی تاخیر)

جاتون خالی خیلی خوش گذشت تولد رادین جون با تم دریایی بود میتونین عکساشو ببینین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 0:15  توسط بابا و مامان  | 

عکسهای تولد رادین گلی

بقیه عکسهای تولد رادین در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 0:13  توسط بابا و مامان  | 

تبریک سال 90 به تمام وبلاگ بنویس های کوچولوی عزیز

 

سال خرگوش مبارک

سال نو تون مبارک

به تمام نی نی های مهربان و عزیزانشان تبریک می گویم

سال ۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 13:6  توسط بابا و مامان  | 

یک خانواده مریض

الان چند روزیه که مامان بابا و رادین کوچولو دچار بیماری سرماخوردگی شد

به نوبت عطسه می زنن سرفه می کنن بعدش هم میخندن.

مریضی سه نفریمون

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 14:56  توسط بابا و مامان  | 

با تشکر از شما

با تشکر از همه دوستای خوبمون که به یاد ما هستین

و ما رو  ببخشید که خیلی بهتون سر نمیزنیم ولی

دوستون داریم و به یادتونیم

متاسفانه اینقدر مشغله و گرفتاری پیش میاد که وقتی نمیمونه ما به وبلاگ پسرمون و دوستاش سر بزنیم متاسفانه یکی از اقوام نزدیکمون فوت کرد و تولد رادین جون باز هم عقب افتاد خلاصه اینکه تصمیم گرفتیم بهد از عید نوروز حتما حتما تولد پسرکوچولومون را برگزار کنیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:34  توسط بابا و مامان  | 

رادین ما یک ساله شد

سلام سلام صد تا سلام

متاسفانه ما خیلی وقته که نتونستیم سری به وبلاگ آقا کوچولومون بزنیم به دلایلی از جمله اینکه هارد سیستم خونه سوخت و همچنین رادین یک مریضی خیلی بد گرفت بدنش یه عالمه دونه ریخت بیرون و به نظر ۵ تا دکتر حساسیت بود رادین خیلی اذیت شد نزدیک دو هفته مریض بود دونه ها خارش داشتند و طفلکی پسرم خیلی بی قرار بود و متاسفانه به داروهای ضد حساسیت جواب نمیداد تا اینکه دکترها مجبور شدند از کورتون استفاده کردند کف دستها و پاهایش دونه های ابدار که بعد تبدیل به تاولهای بزرگ شدند زد

حالا خدا را شکر بهتره ولی یک لایه پوست اندازی از کف دستها و پاها داره طفلی مریضیه بدی را کشید و این مقارن شده بود با تولدش و حتی دندون دراوردنش

بالاخره ما مروارید کوچولوی پسرمون را دیدیم حالا رادین جون یه دونه دندون کوچولوی خوشکل داره

به دلیل ماه صفر و مریضیه رادین ما تولد خوبی برای پسرمون نگرفتیم ولی تصمیم داریم ۲۸ بهمن یه تولد بزرگ حسابی براش بگیریم تولدی با تم دریایی

از همه دوستای خوبمون که نظر گذاشتید و به یاد پسرمون بودید خیلی سپاسگذاریم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 7:55  توسط بابا و مامان  | 

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net                  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 22:26  توسط بابا و مامان  | 

جدیدترین حرکتهای رادین جون

جونم براتون بگه آقا رادین ما تازگیها شیرین کاریهای جدیدی از خود در می کنند

چند وقتیه یاد گرفته بای بای کنه وقتی هیجانی میشه با دو تا دست بای بای میکنه بعد گیج می شه شروع می کنه به دست زدن قربونش برم اینقدر دوست داشتنی میشه که نگو البته هر کی باهاش خداحافظی میکنه هرچی میگیم بای بای کن   فقط نگاش میکنه وقتی مهمون میره رادین خان یاد بای بای میافته حالا بای بای نکن کی بکن 

پسر کوچولوی ما تلاش زیادی برای وایسادن می کنه ولی بمیرم هنوز زانوهاش و دستاش خیلی قدرت نداره البته وایمیسه ولی چند لحظه بعد خسته میشه تلپ می افته

رادین عاشق خوردن پرتقاله با اینکه هنوز براش خوب نیست ولی اینقدر نق میزنه که ما مجبور میشیم بهش بدیم بعد با یک عشقو علاقه ای میخوره که ما وسوسه میشیم بازم بهش بدیم

از جمله بازیهایی که رادین دوست داره دالی بازی وقتی باهاش دالی میکنیم اینقدر میخنده و ذوق میکنه که می افته سر سرفه یه بازی دیگه هم خیلی دوست داره اونم اینکه دنبالش کنیم وقتی توی روروک میشینه جیغ میزنه تایکی دنبالش کنه و خودش بدوه کلی هم میخنده گاهی وقتا چون میخواد سریع فرار کنه کج کج  میدوه مثل خرچنگ بعد اگه ما بدویم اون دنبالمون میکنه و جیغ میزنه تا ما فرار کنیم البته این بازی را خونه مادربزرگش خوب انجام میده چون خونه بزرگ تره و فضا برای دویدن اقا کوچولو زیاده 

 

 رادین و ایستادن

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:5  توسط بابا و مامان  | 

اولین شب یلدای رادین کوچولو

امسال رادین برای اولین بار شب یلدا را تجربه کرد در کنار هندونه و انار و آجیل اما چه تجربه ای....................

ما شب یلدا خونه خاله جون مهری دعوت بودیم همه بودند کلی شلوغ پلوغ بود آقا رادین با دیدن این همه آدم اولش کمی ترسید بعدش شروع کرد به ننه من غریبم بازی بعد از اینکه اروم شد بچه خفتو یادش افتاد که خوابش میاد بعد با هزار ناز و نیاز آقا خوابیدند بعد از نیم ساعت بیدار شدند و باز هم سرگریه برداشتند خلاصه دردسرتون ندم ما بلند شدیم آمدیم خانه تا ایشون با خیال راحت و در آسودگی لالا کنند اما رادین جون تازه متوجه شده بود شب یلداست بنابراین شب نشینی کردند تا ساعت ۱ و ما هم در کنار گل پسرمون سه تایی بدون هندونه و آجیل و انار شب یلدا را خوش گذروندیم

 

رادین و دوستان

رادین

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 10:46  توسط بابا و مامان  |